پارت هفتاد و هشتم :

فصل سی و یک

باورش سخت است، واقعا خیلی سخت، اما به هر حال آن‌ها حالا در باغ عمارت قدم می‌زنند تا به ماشین برسند. سجاد و بهار دوشادوش هم از زیر درخت های بزرگ و پهن پیکر می‌گذشتند که بهار، با نگاه خیره به نگهبان هایی که هیچ سعی نداشتند تفنگ هایشان را پنهان کنند زمزمه کرد:
- داداش... واقعا قراره بریم شهربازی؟
سجاد که هنوز باورش نمیشد طلوع به قولش عمل کرده و دارند در حدود ساعت هشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیلا

    0

    فاطی جان عاشقتم پارت هایکی از اون یکی قشنگتره عاشق طلوع وسجادم خیلی خیلی محشرن خیلی خفنه این رمان خیلی خیلی عالیه فاطی جونم اگه میشه پارت هدیه هم بزار انتظاربرای هرقسمت این رمان خیلی قشنگه 😘🫀🫂🥰

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باشه عزیزم حتما🌸

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    0

    اوه مای گاد 😐 نکشیمون غیرتی.. این چه وضعشه بهش باید میگفتی ضعیفه جمع کن اون میوه های بهشتیمو اوونا فقط برای دید زدنه منه 😂😂

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    میوه های بهشتی😂😂😂

    ۳ هفته پیش
  • مهسا

    1

    پناه بر خدا .. حالا دیگه سر طلوع غیرتی هم میشه؟ .. خوب دوستان تبریک میگم سجادو از دست دادیم.. سروران عزیزی که در اعمال خاکسپاری یاری دادن

    ۳ هفته پیش
  • هستی

    0

    این سجاد خنگ داره عاشقش میشه:))

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    آه انگار همینطوره

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نه ببین غیرتی نشد، فقط یه کوچولو حساس شد.

    ۳ هفته پیش
  • هستی

    0

    واای،پارت به پارت جذاب تر میشه این رمان..🙃

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🌸😁

    ۳ هفته پیش
  • تارا

    0

    خدایا نویسنده جون لطفاا پارت من پارت میخوام

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شب یکی دیگه میذارم🌸

    ۳ هفته پیش
کپی شد!